تبليغاتX
زخمیها

 

چن روز پیش بود واسه کاری رفته بودم سمنان تو راهرو رو صندلی یکی دیگم بود که مس من منتظر بود جلسه ی رئیس تموم شه انگار خیلی وخ پیش اومده بود دستاش داشت میلرزید مثل اینکه خیلی عصبانی بود . . .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:20 توسط مصطفی اعتمادی |

 

حلقه ای از خار خلنده بر سر داشتی

و به من

نگاه نکردی

گذشتی

و بر دوش خود بردی

همه ی محنت مرا

. . .

 

نمیدونم این شعر از کیه وقتی خوندمش یاد فیلم " آخرین وسوسه ی مسیح " افتادم

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:46 توسط مصطفی اعتمادی |

 

ما نمیفهمیم هیچ از غم سگ

ما سگ مردمانیم که وفا میکنیم عین سگ

ما که نمیدهدمان هیچ جهان محل سگ

ما که پارس میکنیم

ما که رنج میبریم

ما که دم تکان میدهیم

ما که پیر میشویم

. . .

ما که نمیفهمیم هیچ از غم سگ

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط مصطفی اعتمادی |