چن روز پیش بود واسه کاری رفته بودم سمنان تو راهرو رو صندلی یکی دیگم بود که مس من منتظر بود جلسه ی رئیس تموم شه انگار خیلی وخ پیش اومده بود دستاش داشت میلرزید مثل اینکه خیلی عصبانی بود . . .
حلقه ای از خار خلنده بر سر داشتی
و به من
نگاه نکردی
گذشتی
و بر دوش خود بردی
همه ی محنت مرا
. . .
نمیدونم این شعر از کیه وقتی خوندمش یاد فیلم " آخرین وسوسه ی مسیح " افتادم
ما نمیفهمیم هیچ از غم سگ
ما سگ مردمانیم که وفا میکنیم عین سگ
ما که نمیدهدمان هیچ جهان محل سگ
ما که پارس میکنیم
ما که رنج میبریم
ما که دم تکان میدهیم
ما که پیر میشویم
. . .
ما که نمیفهمیم هیچ از غم سگ